گویند   خدا    همیشه   با    ماست    ...  ای   غم   نکند   خدا    تو    باشی

 

 

 

صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ


.:: پیوندها ::.


rofagha
"
داونچی
"
رستگاری در جهنم
"
دو نيمه ی رويا
"
دو کلمه حرف دل
"
مسافری در کوير
"
چند معمار
"
هيچ کس ارزش اشکهای تو رو نداره
"
اشک باران
"
باز هم هر انکه روبروست
"
گفت که دوستم دارد
"
وفازه گل مطلب که زاده گل خار است
"
~از چراغ قرمز ميگذرم~
"
.
"
پرنده ی سياه
"
مهرزاد
"
ارسطو کردستانی
"
عاشقان دلداده و دلباخته
"
فرياد زير اب
"
به قبرستون خوش اومدی جيگر
"
bamshadi
"
samar joon
"
مهدى جوون (ريكى مارتين)
"
مسيح
"
شب بی ستاره
"
عاشقی در کلبه ی اميد
"
حسين ديجيتال
"
در حسرت يک بوسه از مهتاب
"
هنگ سگ گاو چران
"
ُُُُُُُُُُُُُTImID
"
خط خطيهای يک ديوانه
"
روزهای من
"
سحريييييييييييييييييييييييييی
"
ساز جدايی
"
اشکهای عاشقی تنها
"
ای کاش سرنوشت جز اين مينوشت
"
کلبه ی تنهايی
"
دو گمشده در کوير تنهايی
"
دلتنگيها
"
(¸.•''´ موزیک باران `''•.¸)
"
جيگرتو
"
نوشته ها اشعار خاطرات:بلند فکر کردنهای يه پسر معمو
"
عشق فوتبال
"
قبرستان ۶۷۶
"
دانلود
"

 

 


    

   لینک نوشته - sahar joon - چهارشنبه ٢۱ امرداد ،۱۳۸۸

 

 

عناوین مطالب وبلاگ

::





پيام هاي ديگران ()

 


    

   لینک نوشته - sahar joon - چهارشنبه ٢۱ امرداد ،۱۳۸۸

 

 

عناوین مطالب وبلاگ

::





پيام هاي ديگران ()

دختر کبریت فروش


    

این نوشته از زبان یک دوست قدیمی گفته شده ثبت یه خاطره

 

 

 

هوای سردیه تا مغز استخون آدم یخ می زنه در آروم می بندم و میام تو خونه هنوز تاریکه همونجوری مثل قبل خیلی جرات می خواد چراغو روشن کنم و در و دیواره پر خاطره رو ببینم هر چند تمام این مدت با یاد و خاطره ها دلم خوش بود یه جا که می شستم و بیکار میشدم یادم به یه خاطره شیرین می افتاد و مدتی با یاد اون سرم گرم بود مشغول بودم تا اینکه به خودم می اومدمو می فهمیدم همش یاد و هیچ نیست البته همین هیچ برای من یه دنیا ارزش داره لحظه یه لحظه تو عمقا تریکی که فرو رفتم یادم افتاد به اون شبایی که کل می نداختیم کی کیو میتونه بترسونه همیشه هم من شکست می خوردم مدتی جلو در کنار وایساده بودمو به اون شبا فکر می کردم که بازم مثل همیشه بعد یه مدت کوتاه به خودم اومدم درست مثل دخترک کبریت فروش که کبریتی و روشن می کرد و هر چی دوست داشت توی اون سرما میدیدو وقتی کبریت خاموش میشد همه چی نا پدید می شد و با خاطره بعدی انگار کبریت دیگه ای روشن می شد منم مثل همون دخترک آرزو دارم هیچ وقت کبریتام تموم نشه منم مثل اون دخترک اگه کبریتام تموم شه خودمم تموم میشم و میمیرم

..........

آروم میام جلو چراغ و روشن میکنم ... همه جارو خاک گرفته آروم ملافه روی کاناپه رو کنار میزنم و میشینم یاد اون شبایی که روی شونم خوابت می برد و مدام زیر لب غر می زدی لبخند تلخی که یه زمانی شیرینترین لبخند بود روی لبام نقش می بنده آهی می کشمو بلند میشم

رفتم تو اتاقم اونجا هم خاک گرفته بودش از آخرین باری که از اینجا رفته بودم 6 7 ماهی میگذشت رو زمین چنتا کاغذ ریخته می شینم میخونمشون نوشتاهاتن وای هنوز که هنوزه از خوندن این نوشته ها سیر نمیشم هنوز هر وقت می خونمشون منو به یه عالم دیگه می بره حتی عطر تو رو هم روشون حس می کنم لابلای اینا نامه ای که شب تولدم بهم دادی رو می خونم یهو اشک تو چشمام جمع شد سریع گوشه تختمو نگاه کردم عروسکی که بهم همراه نامه داده بودی دیدم انگار رفیق 100 سالمو دیده باشم بغلش کردم و زار زار گریه کردم....

((خیلی دلم برات تنگ شده بود ... کجا بودی بی معرفت تو هم مثل همون صاحبت هستی ..... تو هم منو می خواستی ول کن ..... بی معرفت حالا من نبودم تو نباید یه سر بهم بزنی......))

نزدیک نیم ساعت داشتم باهاش درد دل می کردم اشک میریختم می خندیدم آه می کشیدم و سکوت می کردم.....

در کمد رو آروم باز می کنم لباسی که برای آخرین قرارمون آماده کرده بودم هنوز آویزون بود البته هیچ وقت نمی دونستم اون قرار آخر نیست حتی نمی دونستم اصلا قراری نخواهد بود لباس کلی خاک گرفته میارمش از چوب لباسی پایین یه لحظه پیش خودم احساس کردم دارم یه جنازه که خودشو دار زده و خودکشی کرده رو از بالای دار پایین میارم...

خاکشو تکوندم و به یاده شبای قدیم که برای روز قرار لحظه شماری می کردمو هر شب لباس و کفشو همه چیو کامل می پوشیدمو جلو آینه وا میسا دمو رو صندلی میشستمو تو خیالم دایلوگ اون روزی که می خواستم ببینمتو مرور می کردم ....

باز همه این کارارو کردم اصلا انگار هیچ اتفاقی نیفتاده و قرارفردا... پس فردا.... یه هفته دیگه...... یه ماه دیگه...... شایدم یه سال دیگه..... بیبینمش بعد که حسابی کیفور شدم باز کبریت بی موقع خاموش شدو به قل بهروز وثوقی هر چی خوردیم از سرمون پرید!

بدون انگیزه خسته با بدنی سرد و بی روح لباس رو می زارم سر جاش خیلی سردم بود خیلی از درون سردم بود در کمد هنوز باز بود یهو چشمم به شالگردنی که برام بافته بودی افتاد با بغز برداشتمشو دور خودم پیچیدمش حسابی گرم شده بودم تمام خاطرات یهو جلوی چشمام اومد مثل وقتی که دخترک کبریت فروش همه کبریتارو باهم روشن کرده بود و تمام اون چیزایی که که تو فکرش دوست داشت و هر کدوم یه گوشه بودنو یکجا دید وبه خواب فرو رفت...

 

 

   لینک نوشته - sahar joon - شنبه ۸ تیر ،۱۳۸٧

 

 

عناوین مطالب وبلاگ

::





پيام هاي ديگران ()

عید


     سلام خیلی وقت بود که یه دستی به کلبه نکشیده بودم الان گفتم بیام هم یه دستی تو کلبه ی دلم بکشم و هم یه عید مبارکی کرده باشم .
عید همتون مبارک امیدوارم سالی پر از موفقیت و کامیابی داشته باشین نمیدونم شنیدم برا خیلیها این عید خوب شروع نشده برا منم همین داستان بود وحشتناکترین حادثه ای که ممکن بود برام پیش بیاد دقیقا تو روز عید بود ولی امیدوارم که بعد از هر سختی یه اسونی باشه من مطمئنم که این عید عید خوبی میشه هم برای من هم برا همتون .
بازم میگم اصلا نا امید نشید برا شمایی که مثل من عیدتونو شروع کردین چون خدا نمیزاره که ما از قافله عقب بمونیم .

   لینک نوشته - sahar joon - دوشنبه ٥ فروردین ،۱۳۸٧

 

 

عناوین مطالب وبلاگ

::





پيام هاي ديگران ()

دوست داشتن يا نداشتن


    

نمیدونم میدونید احساس داشتن یه نفر که مال خودت باشه یعنی چی ؟ اوصولا خانومها یا اقایونی که ازدواج کردن میفهمن من چی میگم .......

حالا اینکه ندونی ایا این  فرد واقعا مال تو هست یا فقط یه توهمه ؟ همش بترسی که یه روزی یه وقتی براش کم رنگ شی یا ایا شدی یا نه ؟ یه احساس سر در گمی از اینکه همش یه کلمه ی دوست داشتن و بشنوی و ندونی واقعا راسته یا نه ؟ همش بترسی که مبادا از دستش بدی مبادا یه اتفاقی بیوفته کم رنگ شم یا مبادا یکی دیگه جای منو پر کنه .... نمیدونم میفهمی چی میگم یا نه ؟ خودمم نمیدونم چی میگم فقط اینو میدونم خیلی سر در گمم خودمو گم کردم کجام چرا اینجام اگه اینجا نباشم پس باید کجا باشم ؟ نمیدونم باید همینجوری عاشقش بمونم یا اینکه باید مثل خودش شم ؟ .... امروز زده بود به سرم یعنی زده به سرم که دیگه بی خیال همه چی بشم بزار هر چی میخواد بشه وقتی اون نمیخواد چرا من باید اصرار کنم چرا من باید پا فشاری کنم فکر میکنم هیچ کسو ندارم برگشتم به همون دوران که هیچ کسو نداشتم زندگیمو ادامه میدم اونم زندگیشو ادامه بده اینجوری هم اعصاب خودم راحت تره هم اون یه نفس راحتی میکشه .... نمیدونم شاید تقصیر منه شاید من اشتباه مبکنم شاید واقعا احتیاجه که این سفرو هر کدوم به تنهایی بریم هر کس برا خودش شاید اینجوری تازه درک میکنیم که چی میخوایم شاید بتونیم خودمونو پیدا کنیم ......

اره تقصیر منه من همیشه دوست دارم هر جا هستم با اون باشم هر جا میرم اون پیشم باشه اخه باهاش احساس ارامش میکنم احساس میکنم پشتیبان دارم احساس میکنم یه نفرو دارم که منو واقعا میخواد یا شایدم اشتباه کردم ؟... دوست داشتم این سفر با هم باشیم دوست داشتم با افتخار پیشش راه برم و به همه بگم که این همونه دوست داشتم ......

نمیدونم چطوری بهش بگم که من نمیتونم بدون اون باشم نمیتونم جایی برم مثل مسخ شده ها میشم تا وقتی که میاد پیشم اخه یکی نیست بهش بگه من واقعا عاشقشم نمیتونم بدون اون حتی یه روز و سر کنم ولی اگه خودش میخواد ...

شاید دوست داره تنها باشه شاید دوست داره مثل اولا به یاد گذشته ها باشه باشه گلم از این به بعد با اینکه خیلی برام سخته با خودم عهد بستم که دیگه کاری به کارت نداشته باشم هر جا بری هر جا بیای مسافرت با هر کی حرف بزنی برو برا خودت منم برا خودم فقط خدا کنه که خوش و سالم باشی هر جا هستی همین برا من کافیه اینجا جلو همه هم میگم که دوست دارم و عاشقانه میپرستمت

   لینک نوشته - sahar joon - پنجشنبه ۱٥ آذر ،۱۳۸٦

 

 

عناوین مطالب وبلاگ

::





پيام هاي ديگران ()

مرگ


    

دلم بدجوری گرفته دوست دارم با صدای بلند بزنم زیر گریه و داد بزنم دوست دارم که هق هق کنم اخه خدا قربونت برم اخه این عدل این انصافه که میگی اگه خودکشی کنید من مجازاتتون میکنم اگه میخوای عدل و رعایت کنی میزاشتی اومدنمون و مردنمون با خودمون باشه خستم به خداوندیت قسم خستم دیشب میخواستم قرص بخورم و خودمو راحت کنم ولی بازم یه نیرویی نگهم داشت من عاشق مرگم ولی چرا خدا اونایی رو که دوست دارن برن نمیبره چرا هر کی خیلی به این دنیا وابستس همیشه زودتر میرفته خدا من خیلی خستم میخوام بیام پیش تو و بابا میدونم که همین الانشم جام تو جهنمه ولی دیگه برام مهم نیست حداقل تو مجازات جسمی میکنی من از این دنیایی بچه بازی با این همه اسباب بازی که برامون ساختی تا خودمونو باهاش سرگرم کنیم خسته شدم خودت نشستی تو بهشتت اونوقت به ما میگی با این چندتا اسباب بازی قانع شیم ؟ من تو رو میخوام پرواز به اون بالاها از این دنیا و ادمای خاکیت متنفرم ازشون بدم میاد بابا تو واسطه شو پیش خدا بزار منو بیاره پیشت بهش بگو بچم بی کسه خسته شده از در بدری بزار منو بیاره پیشت بابا ازت خواهش میکنم  خستم به خدا خستم

   لینک نوشته - sahar joon - دوشنبه ٥ شهریور ،۱۳۸٦

 

 

عناوین مطالب وبلاگ

::





پيام هاي ديگران ()

دعا فقط دعا


    

این چند روزه فقط کارم شده دعا دعا کردن که ایا میشه یا نه یعنی اخرش میشه که منم روی خوشبختی و ببینم میدونم که اینقدر بدخواه دارم که هر روز برام دعا میکنن که نشه ولی هر چی فکر میکنم فکرن به جایی قد نمیده اخه تا اونجایی که تونستم تو عمرم به کسی بد نکردم یعنی اونجوری که واقعا بخوام حتی کثیف ترین کسایی که بهم بدی کردنو سپردم به خدا حالا فقط یه خواهش از همتون دارم برام دعا کنید برام دعا کنید که به اون چیزی که میخوام برسم راستی این چند وقته تنها مونس و همدم و غم غزیز دلم و خواهرم عسل بودن که واقعا از هر دوشون ممنونم که با این اعصاب خراب منو تحمل کردن و سنگ صبورم بودن از همین جا میگم که دوتاشونو میپرستم و با هیچ چیزی تو دنیا حاضر نیستم عوضشون کنم دوستون دارم عاشقانه میپرستمتون

   لینک نوشته - sahar joon - پنجشنبه ۱٤ تیر ،۱۳۸٦

 

 

عناوین مطالب وبلاگ

::





پيام هاي ديگران ()

جنگ مجازی


    

بعضی وقتا احساس میکنم که زندگیم یه اب و رنگ دیگه ی گرفته یا شایدم بشه که به زندگی خوش بین باشم نمیدونم دیشب نزدیک بود که یه اتفاقی که شاید قرار بود بازم چند وقت پیش بیفته و نیفتاد شاید اگه دیشب جلومو نمیگرفتن میوفتاد نمیدونم شاید اینجوری بهتر بود نمیدونم چرا جامعه ی ما اینجوری شده تا اسم یه دختر تنها میاد همه فقط فکراشون یه جا میره چرا من به خاطر همین مردم کثیف باید نتونم که ایندمو تامین کنم چرا همیشه باید بگم درست میشه اخه تا کی امروز میگم فردا فردا میگیم پس فردا دیگه از انتظارم خسته شدم ولی به قول عزیز دلم شاید انتظار کشیدن برا بعضی چیزا خوب باشه شایدم قشنگ به هر حال من فقط تا اخر این ماه صبر میکنم تصمیم گرفتم به هیچ عنوان با زندگیم بازی نکنم میخوام دیگه واسه خودم باشم فکر میکنم دوره ی از خود گزشتکی ها باید که یه روزی به پایان برسه شاید که اون روز  بزودی بیاد پس باید خودمو اماده کنم شاید که خیلی پام گرون تموم شه ولی از قدیم گفتن برا به دست اوردن چیزی  که خیلی دوست داری باید خیلی چیزا رو از دست بدی تا اونو به دست بیاری منم حاضرم اخرش یه اتفاقی میوفته یا من میبرم یا اونا

   لینک نوشته - sahar joon - دوشنبه ٢۱ خرداد ،۱۳۸٦

 

 

عناوین مطالب وبلاگ

::





پيام هاي ديگران ()

عسلم تولدت مبارک


    

عسلم عشق من عروسکم خوانمی ببخشید که یه کم دیر اومدم تولدت و تبریک گفتم ولی خودت بهتر میدونی چی کشیدم این چند روزه ولی انشالله تو زندگیت به هر چی دلت میخواد برسی و همیشه بهترین باشی خواهر خوب و مهربونم خیلی دوست دارم و ۲۴ رومین بهار زندگیت و بهت تبریک میگم خواهرم خیلی خوشحالم که تو رو دارم و دوست دارم که تا همیشه هم باهبت باشم دوست دارم عسلم خیلی دوست دارم خواهرم

تولد تولد تولدت مبارک

مبارک مبارک تولدت مبارک

بیا شمع هارو فوت کن تا صد سال زنده باشی

راستی تولد عسل من ۱/۳/۱۳۶۲ بودتش ولی به دلیلی که من خیلی این چند روزه جنگ اعصاب داشتم دیر شد بازم میگم همیشه به یادتم و همیشه دوست دارم

                                     

                                     

                                          

                                          

اینم وبلاگ عسلمه به کلبش حتما سر بزنید

http://asal.net.tf/

   لینک نوشته - sahar joon - شنبه ٥ خرداد ،۱۳۸٦

 

 

عناوین مطالب وبلاگ

::





پيام هاي ديگران ()

 

 


    

این وبلاگ به این سایت انتقال پیدا کرده

www.saharica.persianblog.ir

خوشحال میشم  اونجا ببینمیتون

 

   لینک نوشته - sahar joon - شنبه ۱٥ اسفند ،۱۳۸۸

 

 

عناوین مطالب وبلاگ

::





پيام هاي ديگران ()

 

تمام حقوق این وبلاگ متعلق به سازنده و دارنده ی آن می باشد.  هرگونه کپی برداری تنها با ذکر منبع مجاز است
TempLaTe DeSiGnEd By : Nazanin - Asal